پرواز یک فرشته

برای فرشته ایی که دیگر نیست

دایی

دایی ها همیشه مهربون بودن و دوست داشتنی.من و همسر چون پسرخاله دختر خاله ایم دو تا دایی مشترک داریم و یک خاله که خاله هر کدوممون مادر زن و یا مادرشوهرمون هم هستن مامان و خاله م (مادرشوهر) 15 ساله که با یکی از دایی ها قهرن به واسطه همسرش و تقربیا بزرگ شدن بچه های همدیگه و عروس و دامادشدنشون رو ندیدن و در مراسم عروسی من و همسر هم اون دایی نبود. خیلی دایی مهربونی بود و با ما بچه های خواهر خیلی جور و صمیمی اما چند سالی هست که هیچ ارتباطی نیست. و حالا پریروز فهمیدیم که دایی مهربونمون رفته پیش خدا اون هم فقط با یک سرماخوردگی ده روز توی خونه تب و لرز داشته و بچه های بی غیرتش یک دکتر نبرده بودنش تا اینکه اون دایی دیگه وقتی میبینه چند روز ...
11 دی 1396

باور نمیکنم

در همون بحبوحه (بهبوحه)رفتن به یزد و اون جور ناامید برگشتن جواب ایمیلی که حدود یکسال پیش برای یک ازمایشگاهی در آلمان زده بودیم داده شد. باور کردنی نبود اما انقدر از نظر روحی خسته بودم که جدیش نگرفتم البته جواب میدادم اما برام مهم نبود.چند باری با ایمیل با هم در ارتباط بودیم ازمن میخواستن تا دکترم رو معرفی کنم تا اونها باهاش تماس بگیرن و از مراحل کار و قیمت باهاش صحبت کنن طبق گفته خودشون طبق قوانین آلمان اونها نمی تونن مستقیم با خود مریض ارتباط داشته باشن. وقتی که من براشون نوشتم که ایران به اون صورت نیست و من دکتری ندارم.شماره تلفن من رو خواستن و در کمال تعجب 5 دقیقه بعدش تماس گرفتن و شماره و اسم یک دکتر رو در ایران دادن که نمایندشون ه...
4 دی 1396

بدون عنوان

یک هفته ای هست که برگشتم طبق معمول مشغول تمیز کردن و سروسامون دادن وسایل بودم که زلزله ای مهیب 6.2 ریشتری در اطراف کرمان اومد و از اونجا که ما طبقه 5 هستیم تکون هاش وحشتناک بود و یکسری وسایلمون ریخت این بود که جمع کردیم و رفتیم خونه مادرشوهر که طبقه همکف هست تا هم پس لرزه های بعدی رو کمتر بفهمیم هم اینکه راه فراری داشته باشیم البته مادرشوهر بدون خداحافظی وقتی که من پیش خانواده بودم رفته بود کربلا خواهر شوهر بود همرا با جاری که اون ها هم از ترس زلزله اومده بودن.خلاصه که چند روزی بودیم خوش گذشت کلی از دست مسخره بازی های برادرشوهر خندیدیم.نصف شب ماشینش رو روشن کرده بود و رفته بود داخلش و میگفت اگر زلزله اومد سریع بیاین تو ماشین.بعد از چند...
25 آذر 1396

سفر

از اول هفته اومدم پیش خانواده..هوا خیلی سرده و زیاد نمیشه بیرون رفت. دیشب یک عده مهمون داشتیم.هفت هشت تایی بچه بودن همه سنی تا زیر 10 سال رسما من و خانواده سرسام گرفتیم.یک عده ادم بی مسئولیت بودن که اصلا بچه داری بلد نبودن.وقتی رفتن همگی یک نفس راحت کشیدیم یکیشون چند روز پیش بچش مریض بود و تب داشت و داشت تعریف میکرد که چطور از بچش رگ گرفتن.چیزی که من صد برابر بدترش  رو بارها و بارها برای رونیام دیدم وقتی داشتم بهش نگاه میکردم خواهرم تمام مدت حواسش به من بود. پی نوشت: عکس دخترم بک گراند گوشیم هست به محض اینکه دست به گوشیم میزنم همه اون کسایی که بودن خیره میشدن روی صفحه گوشیم .نمیدونم چه چیز عجیبی بود. پی نوشت 2: دختر یکی...
7 آذر 1396

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

این روزها بیشتر از همیشه میخندم و بیشتر از همیشه گریه میکنم دقیقا بعد از خندهام خودم هم نمیدونم چم شده انقدر افکار ذهنم زیاده که باز بیخوابی اومده سراغم خیلی وقت بود ازش خبری نبود افکار فقط به خودم مربوط نمیشه.بعضی مسایلی شنیدم درباره زندگی اشنایان نزدیک که دیوانه کننده هست خدایا کمی آرامش به همه دوستان و در پایان به من
16 آبان 1396

امید

در راستای اینکه همسر چند وقته از سرگیجه و بی خوصلگی شکایت داشت و انواع و اقسام دکترها رفته بود و خدا رو شکر مشکلی نداشت اما همچنان میگفت خوب نیستم مجبور شدیم بریم روانپزشک وقتی رفتیم یکم صحبت کرد و همسر همش میگفت درگیر کار هستم و مشکلی ندارم اخرای ویزیت بود که من به خانوم دکتر گفتم که ما دو سال و نیم هست که دخترمون رو از دست دادیم (همسر اصرار داره که اینو به دکترها نگم چون تشخیص غلط میدن)اما به روانپزشک که باید گفت.خانوم دکتر هم کلی همسر رو دعوا کرد که چرا همچین مسئله مهمی رو نمیگی و من کلی حال کردم حتی بهش گفتم که میگه باعث تشخیص غلط میشه اون هم کلی با همسر صحبت کرد گفت مسئله مهمی بوده اگر روی زندگیتون  و خودتون اثر نمیگذاشت شک ...
13 آبان 1396

......

برگشتیم خداروشکر...همه چیز امن و امان بود جز چند تا گلدونم که کامل خشک شده بودن .دیگه هیچ وقت گل نمی خرم اعصابم خورد شد چند ساعتی تهران موندیم تا بتونیم مادربزرگ رو ببینیم خداروشکر عملش خوب بود و توی بخش اوردنش.کلی عمه ها هم تشکر کردن که با اون همه خستگی و دوری راه اومدین بعد از این که ساعت ملاقات تموم شد دو سه ساعتی تا پرواز زمان بود عمه کلید خونش رو داد که بریم اما یکی از اشنایان دور هم توی بیمارستان اومده بود ملاقات که نگذاشت ما  بریم خونه عمه و با اصرار ما رو برد خونشون.این خانم مشکل جسمی داشت(بدن بدون مو) که با اقایی نابینا ازدواج میکنه.انقدر این دو تا انسان قلب بزرگ و مهربونی داشتن که ما شرمندشون شدیم اگه خدا یک چیز رو ازشون...
3 آبان 1396

به خانه برمیگردیم

بعد از تقریبا دو ماه فردا یا پس فردا برمیگردیم به خونه..خیلی دلم برا خونمون تنگ شده.طلا باید گرفت دهن کسی رو که گفته هیچ جا خونه خودت نمیشه خلاصه یکی دو روزی تو راه هستیم تا برسیم تجربه خوبی بود با یکی از همکاران همسر اینجا دوست شدیم و رفت و امد داشتیم فوق العاده بودن از همه نظر خیلی خیلی باهاشون احساس نزدیکی میکردیم خیلی بیرون رفتیم و کلی ما رو شرمنده کردن.هر چی که درست میکردن برای ما میاوردن و به معنای واقعی کلمه انسانیت رو ما اینجا از همه دیدیم چند تا کلمه ترکی هم یاد گرفتم *مادربزرگ پدری تهران برای عمل قلب بستری هست و امروزو فردا عمل خواهد شد خیلی دوستش دارم امیدوارم عملش به سلامتی تموم بشه و دوباره برگرده به خونش و اینکه...
29 مهر 1396