پرواز یک فرشته

تولدت مبارک دردونه من

یادمه وقتی بچه دار شده بودیم و همسر شیرین زبونی و شیرین کاری های دخترک رو میدید دایم میگفت اگه میدونستم بچه داشتن انقدر شیرین زودتر اقدام میکردیم.اخه وقتی رونیا به دنیا اومد مصادف بود با هفتمین سالگرد ازدواجمون یعنی در واقع شش سال ما خودمون بچه نمیخاستیم و دوست داشتیم وقتی همه چی اوکی شد اونوقت منتظرش باشیم.انا خبر از بازی های سرنوشت نداشتیم..وقتی هم رونیا دو سالش شد همسر میگفت یک دونه دیگه نمیخای حالا نمیدونم شوخی میکرد یا میخاست ببینه نظر من چیه که من هم دائم میگفتم حالا بزار رونیا بره کلاس اول.البته که حرفم همین طوری بود و هیچ پایه ای نداشت و من فقط به خاطر بیماری دخترم و اون توجه ای که باید صرفش میکردم و دست تنها بودن نه میاوردم...اما ام...
25 تير 1397

بدون عنوان

اول از همه شرمنده ام و عذر خواهی میکنم از خوانندگان وبلاگم بابت بیخبری همیشه ناراحت میشدم از وبلاگ نویسانی که میرفتن و دیگه خبری ازشون نبود یا حداقل چند وقتی نبود و ادم هزار  تا فکر با خودش میکرد که شاید اتفاقی براش افتاده اما بعد از چند وقت میومد و میگفت من برگشتم..حالا شده حکایت خودم البته نه اینکه نخوام بنویسم نه درگیر بودم یکی دو هفته قبل همسر همش میگفت من اراک و ارومیه کار دارم بیا با هم با ماشین خودمون بریم اول میریم پیش خانواده ت بعدش من میرم کارام رو انجام میدم و برمیگردم و دوباره برمیگردیم خونمون تا اینکه  شنبه هفته پیش زنگ زد که فردا یکشنبه بریم دوشنبه هم که تعطیل بود گفتم اوکی البته من کار داشتم و بیرون بودم نیم سا...
24 تير 1397

توقیف خودرو

دیروز همون دکتر معروف نوبت داشتم راستش نمیخاستم برم .معدم به شدت دوباره بهم ریخته بود و تصمیم گرفته بودم دوباره برم پیش دکتر این شد که اول وقت رفتیم تا بهمون نوبت بده گفت برو ساعت هشت بیا.از اون طرف هم اون دکتر ساعت 6 نوبت داشتم گفتم توی این فاصله برم شاید زود نوبتم شد حالم اصلا خوب نبود و اون روز فقط دو سه تا قاشق غذا خورده بودم.حالت تهوع هم داشتم. خلاصله که دکتر زنان تقریبا یک ساعتی نشستیم تا نوبتم شد وقتی بهش گفتم گفت یادمه مال 5-6 سال قبل بود درسته؟ منم گفتم اره اگه دخترک نازنینم الان بود امسال باید میرفت پیش دبستانی ای خدا.... حقیقتش وقتی که ما از دکترم شکایت کرده بودیم همین خانوم دکتر و 4 تای دیگه قاضی های پرونده ما بودن در واقع ...
12 تير 1397

تولدانه

شنبه 26 خرداد تولدم بودهمسر پیشنهاد خرید گوشی رو داد اما برای اولین بار فکر اقتصادیم گل کرد و به جاش طلا خواستم.چون تعطیل بود فقط دو سه تا مغازه باز بودن و چیزی پسند نشد و قرار شد یک روز  دیگه بیایم.تبریکات خیلی دوست داشتنی هم از بابا و مامان و خواهر ها و یکدونه داداش گرفتم که با هر کدومشون کلی بغض کردم و همن طور دوست خوبم الهه جون که خجالتم داد و در وبش تبریک گفته بود. یکشنبه امتحان زبان داشتم به همراه نوبت دکتر.بعد از امتحان راهی دکتر شدم تا ببینم این دکتر چطوره.با اینکه ساعت چهار دفتر بیمه ام رو گذاشته بودم ساعت 9 شب نوبتم شد فوق العاده شلوغ بود.رفتم داخل بعد از کمی صحبت بهش گفتم که کار دیگه ای نباید انجام داد ایا با امینو مشخص می...
29 خرداد 1397

روزگار

خوب همزمان با همسر که راهی ماموریت شد من هم راهی منزل پدری شدم .خوب بود خداروشکر غیر از روز اول که دما 37 درجه بود بقیه روزها عالی و بهاری بود و 26 درجه ....هر روز عصر یک نم بارون میزد و دیگه محشر میشد با مامان و ابجی خانم توی ایوون مینشستیم و به باغچه پر از سبزی نگاه میکردیم و حرف میزدیم.یک جا هم مهمونی دعوت بودیم که اونجا هم خوب بود فقط از حرف دختر صاحبخونه که گفت بالاخره خودت رو رسوندی یکم دلگیر شدم که مهم نیست.دیروز هم برگشتم دوباره به خونمون نمیدونم چرا از موقعی که برگشتم به شدت عصبانی هستم و در حال انفجار.اتفاق تازه و خاصی نیوفتاده همسر هم خداروشکر خوبه ولی من عصبانیم و دلم میخاد زار بزنم.هیچ ربطی هم به برگشتنم نداره.دغدغه های زیادی...
24 خرداد 1397

ادامه ماجرای دکتر رفتن

از اونجایی که خواهر شوهر کار بیمارستانی داره طبق تحقیقاتی که کرده اکثریت کادر بیمارستان دکتری رو معرفی کردن که فوق تخصص جنین شناسی داره و تخصصش در زمینه بارداری های پرخطر هست و از قضا این خانوم دکتر دکتری هست که من در بارداری قبلی برای ازمایشات تکمیلی پیشش رفته بودم یعنی بعد از اینکه ازمایشات غربالگری من مشکل داشت دکتر خودم من رو به این دکتر معرفی کرد و ایشون هم با یک سونوی چهاربعدی گفتن مشکلی وجود نداره. از طرفی میدونم که حداقل در این شهر این دکتر حرف اول رو میزنه و من برای امینوسنتز هم باید پیش همین دکتر بیام و از طرف دیگه تجربه تلخ قبلی به زور و  با هزار اشنا برای 11 تیر نوبت گرفتم یکی هم که برای 27 خرداد نوبت دارم دو تا رو میر...
6 خرداد 1397

استارت

یکی از دکترهایی که میخاستم برم برای 27 خرداد بهم نوبت داد درحال گشتن بهترین ها بودم که یک دکتر دیگه هم پیدا کردم و زنگ زدم از قضا گفت امروز کنسلی دارم اگه میتونی همین الان بیا و گرنه نوبت هامون برای تیرماه.منم سریع حاضر شدم و تا همسر خواب بود رفتم خیلی سریع رفتم تو هم منشی هم دکتر برخوردشون عالی بود .خانم دکتر یک ادم مومن و خیلی با حوصله ای بود که کامل به حرفام گوش داد.از نظر وقت و حوصله ای که میزاره و بیمارستان هایی که هست خیلی خوب بود .فقط تردیدم توی اطلاعاتشه.حس میکنم خیلی سردرنیاورد از ازمایشاتمون هیچی هم در مورد امینوسنتز نگفت.فقط گفت چرا دارید فرصت های طلایی زندگیتون رو از دست میدید توکل کنید به خدا.هممون یک جوری داریم امتحان میشیم و ب...
1 خرداد 1397

دکتریجات

بعد از اینکه برای معده دوباره رفتم دکتر تصمیم گرفتم دنبال یک دکتر زنان خوب هم بگردم و ازمایشات رو بهش نشون بدم و یک چکاپ برام بنویسه.خیلی توی اینترنت گشتم اما واقعا نمیدونم کدوما خوبن.همون دوتا دکتری هم که در بارداری قبلی رفته بودم جز خوبها بودن مثلا.یکیشون خیر سرش فوق تخصص جنین شناسی داره. یک دکتر رو انتخاب کردم و رفتم نوبت نداد گفته باید اخر اردیبهشت برم برای خرداد نوبت بگیرم همسر هم در این زمینه خیلی حساس شده همش میگفت کیه کجاست و چجوریه....... نمیدونم خیلی دست و دلم میلرزه گاهی از رفتن این راه پشیمون میشم و گاهی مصمم.همش میگم خدایا چی میشد یک بچه حاضر و اماده بهمون میدادی که مال خودمون بود بدون بارداری اینقد از این فکرا میکنم که دو...
27 ارديبهشت 1397

میفهمم

یادم میاد روزهای سال 91 هم همین اوضاع بود .دلار یک جهش خیلی زیاد داشت و همه رفته بودن سمت احتکار.اما چیزی که منو میترسوند جدا از هزینه های بالای دارو کمبودش بود .چند باری میشد که باید برای تهیه البومین خیلی از داروخونه ها رو میگشتیم و اخر باهزار تا اشنا دارو پیدا میکردیم حالا قیمت 70 هزار تومنیش که شده بود 200 هزار تومن در سال 91 و باید هفته ای یکی حداقل مصرف میشد بماند حالا من فقط دلم برای اونایی میلرزه که باید دنبال دارو و درمان حواله بشن این طرف و اون طرف. *خواهر شوهر میگفت البومین دوباره نایاب شده *خدایا حداقل توی این اوضاع بل بشو هوای دردمندانت رو داشته باش.نزار علاوه بر هزاران غصه ای که دارن نگران بود و نبود داروشون هم باشن ...
20 ارديبهشت 1397

عباس

عباس پسرخاله مامانم هست وقتی که ده دوازده ساله بوده مادرش فوت میکنه پدرش دوباره ازدواج میکنه و یک برادر ناتنی داره.عباس از همون بچگی کار میکنه و درس میخونه خیلی به درس علاقه داشته وقتی که دیپلم میگیره(سال 50-51)با پولی که از کارکردنش جمع کرده بوده تصمیم میگیره که بره یک کشور خارجی و اونجا ادامه تحصیل بده .هند رو انتخاب میکنه و میره ومهندسی برق میخونه و با یکزبان فول و مدرک لیسانس که اون زمان کمیاب بوده برمیگرده ایران.چند سالی توی بهترین کارخونه ها تهران و چند جای دیگه کار میکنه و حقوق خیلی خیلی بالایی هم میگیره طوری که خودش میگه بهم پول نویی میدادن که باید خودم برش میزدم و تازه چاپ شده بود. وقتی انقلاب میشه عباس هم مثل بقیه به امید یک حکومت ...
15 ارديبهشت 1397