پرواز یک فرشته

این روزها

یک هفته همسر نبود و من الاخون والاخون این ور و ان ور و خونه مادرشوهر.یکم خسته کننده بود چون اونا عادت دارن همیشه بیرون باشن و بگردن و من خیلی زود خسته میشم.خداروشکر اوضاع معده پس از قطع اون داروی وحشتناک بهتره.خیلی چیزای میخورم که اصلا قبلا دوست نداشتم مثل چای بابونه اب کرفس دمنوش بومادران و ....از سر اجباره امیدوارم این هفته که رفتم دکتر اوضاع بهتر شده باشه.نمیدونم دوباره اندوسکوپی میکنه یا نه. خبر خاص دیگه ای نیست
15 ارديبهشت 1397

ژنتیک

اینجا یکم درباره ازمایشات ژنتیک و وضعیت خودمون میگم براتون هر انسان برای هر ژنی که داره دو تا کپی داره که یکیش رو از مادر میگیره و دیگری رو از پدرش(انسان بالغ بر 23000 ژن کشف شده داره). مثلا برای رنگ مو رنگ چشم،قد تا اندامهای داخلی همگی دوتا کپی از هر ژن داریم.یکسری بیماریهای غالب هستن که یعنی اگر یکی از اون دوتا کپی از هر ژن مشکل داشته باشه اون فرد هم اون بیماری رو قطعا بروز میده.اما بعضی بیماریها مغلوب هستن یعنی اینکه باید هر دو تا کپی که از پدر و مادر میگیرید مشکل داشته باشه تا بیماری بروز پیدا کنه و اگر فقط یک کپی مشکل داشته باشه شخص ناقل بیماری هست ولی خودش این بیماری رو نداره .درست مثل ما در ازمایشات مشخص شد که  من و همسر...
1 ارديبهشت 1397

حل و احوال من

خداروشکر چند روزیه که یکم بهتر شدم و حالت تهوع لعنتی کمتر شده.به معنای واقعی داشتم میمردم.انقدر حالم بد بود و بدنم ضعیف شده بود که دایم لرز داشتم و لقمه ای از گلوم پایین نمیرفت. دو سه روزی رفتیم خونه مادرشوهر شکر خدا یکم به اشتها اومدم و روبراه شدم.خداروشکر که حداقل اونا رو داریم در این شهر. نکته جالب ماجرا این بود که حس حاملگی بهم دست داده بود با این حالت تهوع....خخخخخخ گاهی وقتها چیز سنگین بلند نمیکردم یا دستم رو خیلی دراز نمیکردم بعد یادم میومد خوب الان دقیقا چرا؟؟؟؟؟؟ امیدوارم دو هفته دیگه که میرم دکتر زخم خوب شده باشه.الان که فعلا در پرهیز به سر میبریم و کلی چیزای خوشمزه نباید بخورم.به قول همسر یک تفریح داشتیم اونم رستوران رفتن...
1 ارديبهشت 1397

اوضاع ناخوش

به خاطر عوارض داروها چنان دچار حالت تهوعی هستم که به زور دو قاشق غذا میخورم.فعلا اومدیم خونه مادرشوهرم.به زودی کامنت های پست قبل  رو تایید میکنم
27 فروردين 1397

دکتر

دیروز رفتم دکتر .گفت باید اندوسکوپی بشی.چون من ناهار دیر خورده بودم گفت برو نه شب بیا.شب با کلی استرس رفتم طوری که دستام میلرزید.خیلی سخت نبود قابل تحمل بود تشخیص زخم اثنی عشر و ورم معده داد.با کوهی از قرص برگشتم.فعلا که قرص ها خیلی اذیتم میکنن.تا ببینیم بعد چی میشه.دکتر میگفت با اینهمه درد چرا زودتر نیومدی. من طاقت دردم خیلی بالاست.یعنی اگه نمیترسم از اتفاقات بدتر به زودی ها بازم نمیرفتم دکتر.حالا فهمیدم این طاقت درد داشتن میتونه یک عیب باشه.یادمه وقتی درد زایمانم هم شروع شده بود پرستار میگفت تو درد داری و هیچی نمیگی.فقط چشمام رو میبستم.................. در اخر وقتی این دکتر ازم پرسید اضطراب و استرسی داری و من قضیه دخترم رو گفتم گفت ب...
21 فروردين 1397

برگشتن از تعطیلات

خوب تعطیلات تموم شد و سال جدید آغاز شد و داره ماه اولش هم تموم میشه به همین سرعت عید خوب بود درکنار خانواده مخصوصا از اونجا که همسر هم اومد بهتر هم شد تقریبا 7 فروردین بود که در یک اقدام سورپرایزانه که از همسر معمولا بعیده اومد در حالیکه من فکر میکردم فرداش بیاد.کلا به مهمونی رفتن و مهمون داشتن گذشت .یکم قسمت مهمونی رفتنش سخت بود چون پدر خیلی خیلی سختشه مهمونی رفتن و کلا خونه بودن رو ترجیح میده.حتی قدیم تر ها که پیش من میومد شب قبلش حرکت میکرد تقریبا نزدیک ظهر خونه ما بود و بعدازظهر دوباره این همه راه رو برمیگشت.میدونستم که سخته براش اینجا دیگه خیلی اصرارش نمیکردم با وجودی که خیلی نگران بودم توی جاده خوابش نبرده. این قضیه مهمونی نیومدن...
20 فروردين 1397

اخرین پست سال 96

از روز 4 شنبه اومدم پیش خانوادهو همسر قراره سوم چهارم فروردین بیاد شاید هم دیرتر...اینجا همگی به نوعی درگیر ساختمان سازی هستن مخصوصا خان داداش.به مرجله کاشی و سرامیک . گچ رسیده اما هنوز خیلی مونده تا تکمیل بشه. خبر خاص دیگه ای نیست.قبل از اینکه بیام  سه شنبه گل خریدم و بردم برای دخترم.یکم سنگ مزارش رو تمیز کردم و ازش خداحافظی کردم و عذر خواهی بابت اینکه سومین سالگرد آسمونی شدنش کنارش نیستم.سه سال گذشت هنوز باور ندارم و باور نمیکنم.چون برام زنده ست وقتی هر شب تو خواب میبینمش.چند روز پیش خواب میدیدم داره قران میخونه.از تعجب شاخ دراورده بودم که اخه چجوری بلده. و در پایان سال خیلی خیلی خوبی رو برای همه دوستان وبلاگی از جمله خاله ری...
27 اسفند 1396

بدون عنوان

قبول دارید روزگار اصلا قشنگ نیست این که زندگی زیباست و این چرت و پرت ها هم فقط حرفه .چرا لحظات قشنگ هم داره زندگی اما همون لحظه هست و ماندگاری غم اونقدر زیاده که ادم هر چقدر تلاش میکنه نمیونه ازش دور بشه...نمیدونم فلسفه خدا از افرینش این جهان چی بوده.هر طرف نگاه میکنه زندگی هر کسی رو میبینی بالاخره چیزی داره که باعث بشه حال خوبی نداشته باشه..یک جا درد یک جا مریضی یک جا خیانت یک جا طلاق و.................. #خیلی سعی میکنم توی این هوای بهاری غمگین نباشم اما گاهی نمیشود که نمیشود.... #شاید هفته دیگه برم پیش خانواده برای فرار از این حال و هوا #دوشنبه تولد پدرم بود بچه ها سنگ تموم براش گذاشته بودن و کیک و مهمونی و یک گوشی موبایل.میگفتن و...
16 اسفند 1396