پرواز فرشته کوچولوپرواز فرشته کوچولو، تا این لحظه 3 سال و 9 ماه و 29 روز سن دارد

پرواز یک فرشته

سرما خوردگی

سرما خوردم چند روزه و همزمان دست و کتف چپم درد میکنه چند سال پیش تپش قلب داشتم و همین طور دست درد رفتم دکتر قلب که بعد از اکو و نوار قلب خداروشکر چیزی نبود میدونم مال اعصابه وقتی حواسم پرت میشه و فکر و خیال نمیکنم خبری از درد نیست اما به محض یاداوری دوباره دردا شروع میشه امروز تصمیم گرفتم یکم الکی خوش باشم و روز خوبی رو شروع کنم بلکه کمی از دردها و اضطرابها کم بشه.
17 آذر 1397

بدون عنوان

رفتیم و برگشتیم برادر رو رسوندیم 7-8ذ روزی در جوار خانواده بودیم همراه خانواده شوهر.عروسی رفتیم مهمونی رفتیم عصرانه دعوت شدیم جنگل رفتیم با هوای مه الود و ابری و نم نم بارون و جوجه کباب و چای زرشک و ..... اما همه اینها هم حالمون خوب نکرد و موقع برگشتن بابام بغلم کرد و گفت چرا اینقدر غم داری دخترم و من با حالت شاد ولی پر از بغض گفتم نه بابا حالم خوبه و تمام راه برگشت و این دو سه رو ز با باداوریش گریه میکنم میدونم یکی از دلایلش دوباره کلاس نرفتن و بیکار شدنمه اما به شدت غمگینم و تمام فکرم اتفاقات تلخی هست که فوبیای رخدادنشون رو دارم. باید دوباره فکری به حال خودم کنم. این چند روز انقدر خوابیدم که حد نداره 9 شب خوابم.از بس که وقتی پیش خ...
11 آذر 1397

حرکت

تا یکی دو ساعت دیگه حرکت میکنیم. برادرم کلی توی این چند وقت برام کار انجام داد.کشو درست کرد کابینت هام رو پبچ کاری کرد.در دستشویی خوب بسته نمیشد درست کرد.چند تا لامپ هم برای اشپزخونه و راهرو گرفت که عالی و پر نور شدهقابلمه های مسی م رو هم شست برق میزنه الان از تمیزی.دستش درد نکنه.الهی هر چی از خدا میخاد بهش بده .بی ریا برای همه کار میکنه. حالا داریم میبریمش ب همراه خانواده شوهر... وقتی برگردم جاش خیلی خالیه.صبح ها یک همدم داشتم باهاش صحبت کنم برم بیرون.بهش میگم من هر روز از صبح تا ظهر در حد دو سه دقیقه با مامان و با همسر صحبت میکنم نزدیک 7-8 ساعت صحبت نمیکنم و سکوت مطلقه خونمون  دوباره رفتم تو فاز افسردگی  ...
30 آبان 1397

این روزها

سه روز تعطیلی اخر صفر  رو رفتیم پیش خانواده با ماشین دوشنبه هفته بعدش هم همسر تهران کار داشت عمه من تهران خونه داره میخاستیم ازش کلید بگیریم و دوسه روزی تهران بمونیم که فهمیدیم خونش پره و پسرش تهرانه و داره درس میخونه برای وکالت این بود که دیگه نرفتیم و جوری حرکت کردیم که دوشنبه اول وقت تهران باشیم تا  بعدازظهر و بعد هم راه بیوفتیم سمت خونه خودمون. داداش جان رو هم همرا خودمون اوردیم من و داداش رفتیم دنبال خرید و همسر هم رفت دنبال کاراش ماشین رو هم توی پارکینگ ترمینال جنوب پارک کردیم و با مترو رفتیم.همه بارونی بود و عاااالی نم بارون میزد و از اون طرف هم هوا سرد نبود خلاصه با برادر جان یکم گشتیم و ناهار خوردیم و خرید کردیم.وای که ...
26 آبان 1397

خانواده کلاین

نمیدونم این برنامه رو از شبکه من*و*تو میبینید یا نه خیلی قشنگه عجیب اینه که من کلی باهاشون همزاد پنداری میکنم نمیدونم نداشتن بچه باعث این حس در من شده یا چیز دیگه به هر حال خیلی دوستش دارم و اون قسمتی که فرزندخوندشون رو میخاستن جراحی کن و دوتایی توی icu بالاسرش بودن از خدا میخاستم که اولا هیچ بچه ای مریض نشه و اینکه کشور ما و بیمارستانهای ما هم به اون درجه از شعور برسن که بفهمن وجود پدر و مادر کنار فرزندشون لازمه نه اینکه برای راحتی کار خودشون قانون وضع کنن...هی روزگار 
12 آبان 1397

نوستالژی

امروز نشستم کارتون مورد علاقه کودکیم رو دیدیم ...باخانمان خیلی دوستش داشتم و دارم عاشق اون درشکشون بودم که همه وسایل سفر رو داشت...کاش میشد همین جوری مسافرت کرد.. کسایی که بچه دارید بشینید و با بچه هاتون کارتون نگاه کنید و کلی حال کنید درست مثل بچگی ها
12 آبان 1397

هفته ای که 6 روز داشت

معمولا یک روز در هفته ماشین رو از همسر میگیرم و میرم خرید هفتگی مون رو انجام میدم چون اگر بزارم برای بعدازظهر و با همسر رفتن معمولا چیز خوبی گیر نمیاد و مخصوصا الان که زود تاریک میشه میدون تره بار هم زود تعطیل میکنن. و همیشه هم این روز غیر از 5 شنبه هست چون همسر 5 شنبه ها زودتر میاد خونه و من وقت کمتری دارم برم بیرون و بعد برگردم ناهار درست کنم و اخر هم برم دنبالش دیشب بهش میگم فردا من میخام برم خرید و ماشین میخام .میگه فردا که 5 شنبه هست.گفتم نه بابا .با خودم گفتم چقدر دلش خوشه که فکر میکنه اخر هفته هست و وقت استراحت.گفتم نه بابا فردا 4 شنبه هست از اون انکار و از من اصرار.خلاصه وقتی به گوشیم نگاه کردم دیدم بله ای دل غافل و فردا 5 شنبه...
3 آبان 1397

همسرداری

راستش توی این سه سال و نیمی که از رفتن دخترمون میگذره من و همسر روز به روز از هم فاصله گرفتیم قهرامون طولانی تر شد و دیگه برای آشتی پیش قدم نمیشدیم یکی از دلایلش هم به تفاهم نرسیدن برای داشتن بچه بود چیزی که در این سه سال شاید به اندازه نیم ساعت هم درموردش صحبت نکردیم. عید موقع سال تحویل من پیش خانواده بودم و همسر نبود اون لحظه فقط و فقط از خدا خواستم عشقی که قبلا به هم داشتیم رو بهمون برگردونه و فقط گریه کردم گفتم خدایا بچه نمیخام ولی چیز دیگه ای رو ازم نگیر و به طور معجزه ای روابطمون بهتر و بهتر شد.خداروشکر خیلی همدیگه رو بهتر درک کردیم و حال و هوامون عوض شد به طوریکه که دو سه تا مسافرتی که در این چندماه داشتم برام بهترین مسافرتها بو...
29 مهر 1397

خیال آسوده

خوب خیلی وقته ننوشتم دلم برای همه دوستان وبلاگی تنگ شده نوشتم براتون که بلیط گرفتم و میخام برم روز دوشنبه بود که عازم شدم و سه شنبه حول و حوش ساعت 4 بعد ازظهر رسیدم ئر محضر خانواده .کل خونه جمع شده بود و بل بشویی بود برای چهارشنبه ماشین و کارگر گرفته بودن که دیگه اسباب کشی کنن.سه شنبه خودمون یکم وسایل بردیم و شروع کردیم به تمیز کاری و اخر شب برگشتیم.فردا صبح اول وقت کارگر اومد و تا 2 بعدازظهر طول کشید و تقریبا 90 درصد وسایل رو بردن.بقیش رو هم خودمون کم کم اوردیم خونه رو تمیز کردیم و تسویه گرفتیم که تحویل بدیم.اما قسمت شوک اور ماجرا اینجا بود که مامان اینا خونه عمه بودن این یک سال رو .خونه ای که خیلی قدیمی و داغون بود و دو سه سالی خالی افت...
28 مهر 1397