پرواز یک فرشته

پرواز یک فرشته
برای فرشته ایی که دیگر نیست

بعد از تقریبا دو ماه فردا یا پس فردا برمیگردیم به خونه..خیلی دلم برا خونمون تنگ شده.طلا باید گرفت دهن کسی رو که گفته هیچ جا خونه خودت نمیشه

خلاصه یکی دو روزی تو راه هستیم تا برسیم

تجربه خوبی بود با یکی از همکاران همسر اینجا دوست شدیم و رفت و امد داشتیم فوق العاده بودن از همه نظر خیلی خیلی باهاشون احساس نزدیکی میکردیم خیلی بیرون رفتیم و کلی ما رو شرمنده کردن.هر چی که درست میکردن برای ما میاوردن و به معنای واقعی کلمه انسانیت رو ما اینجا از همه دیدیم

چند تا کلمه ترکی هم یاد گرفتمچشمک

*مادربزرگ پدری تهران برای عمل قلب بستری هست و امروزو فردا عمل خواهد شد خیلی دوستش دارم امیدوارم عملش به سلامتی تموم بشه و دوباره برگرده به خونش

و اینکه دیگه خبری نیست یک کوچولو هم از خواب دخترم بگم(دلم نمیاد ننویسمش)با تلفن داشت با مامانم صجبت میکرد و میگفت مامانی من یا داداشی دارم یا ابجی هنوز معلوم نیست. من هم میگفتم اخه این چیه به مامانی میگی فکر میکنه خبریه ولی میدونستم که خبری نیست.خلاصه اینکه لبخند پت و پهنی در خواب زدیم.

*پی نوشت:هیچ خبری نیست و نخواهد بود و این صرفا یک خواب هست فقط دلم میخاست حداقل برای یک نفر تعریفش کنم همین

روزگار به کامتون دوستان



[موضوع : ]
[ يکشنبه 29 مهر 1396 ] [ 10:15 ] [ مامان یک فرشته ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

لطفا درخواست رمز نکنید




[موضوع : ]
[ شنبه 21 مهر 1396 ] [ 11:11 ] [ مامان یک فرشته ]

پریروز  یک وانتی از اینهایی که خیار و گوجه و...میفروشن جلوی خونمون بود منم سریع رفتم وسایلی که لازم داشتم رو خریدم بعد بهش گفتم کارت خوان دارید گفت نه منم پول نقد هیچی نداشتم خلاصه پیرمرد مهربون گفت من همیه از اینجا رد میشم فردا و پس فردا بیار مهم نیست ولی من دلم نیومد و رفتم از سوپری کارت کشیدم و اونم پول نقد داد و منم پول اون اقا رودادم.دیروز که رفته بودم بیرون موقع برگشت دوباره همون وانتی رو دیدم.پیرمرد مهربون داشت کیک با نوشابه میخورد ظهربود و حتما به عنوان ناهار میخورد انقدر دلم براش سوخت که اومدم خونه گریه کردم البته کلا حالم خوب نبود و دنبال یک بهونه بودم اما واقعا دلم براش سوخت اخه اینم شد ناهار اونم با نوشابه..

اخلاق خیلی بدی دارم برای عالم و دلم میسوزه و تا مدتها به فکرشونم و ناراحت...گاهی تو این دنیای بی رحم و پر از غم بایدکمی سنگ دل تر بود.

غصه ساختمان سازی بابا هم همچنان پابرجاست



[موضوع : ]
[ سه شنبه 17 مهر 1396 ] [ 11:28 ] [ مامان یک فرشته ]

امشب تصمیم گرفتیم بریم بیرون دوری بزنیم و شام بخوریم.بعد از اینکه شام خوردیم و کمی خرید کردیم برگشتیم خونه تا رسیدیم جلوی در من تازه یادم اومد که ای دل غافل کلید نیاوردم..حالا تو شهر غریب روز جمعه ساعت ده شب باید چیکار کرد

انقدر تو خیابونها دور زدیم تا شانسی کلید سازی پیدا کردیم اون شماره یک نفر دیگه رو داد رفتیم دنبالش بد از اینکه اومد جلوی در کمی به در ور رفت و چند تا کلید انداخت اما نتونست در رو باز کنه پیشنهاد داد از رو پشت بوم بره من هم کلی میترسیدم اگه طوریش بشه چیکار کنیم بغد از دو ساعت این طرف و اون طرف زدن بالاخره رفت و تونست خدارو شکر بپره و در رو باز کنه و ما ساعت دوازده تازه وارد خونه شدیم.بد شانسی ماجرا این بود که این اطراف همکارهای همسر خونه سازمانی دارن و همسر باهاشون رودربایستی داره از قضا یکیشون دید و فکر میکرد دزد اومده خونمون و از ماشین پیاده شد و باخبر شد

اما بخیر گذشت

اینجا انقدر هوا سرد شده دقیقا هفته پیش کولر و الان دو سه روزی هست شوفاژ



[موضوع : ]
[ يکشنبه 15 مهر 1396 ] [ 0:56 ] [ مامان یک فرشته ]

دیشب دوباره به خوابم اومد بغلم بود و خوابیده بود باید میبردمش درمونگاه موقع زدن واکسنش بود چیزی که در این دو سال و هشت ماه فقط یک بار اتفاق افتاده بود و ما ارزو داشتیم مثل همه پدر و مادرهای دیگه بچمون مثل بچه های دیگه بتونه واکسن بزنه 

وقتی با همسر رفتیم درمونگاه چک اپ هم برای دخترمون زد و روی مانیتور زد کاملا سالم

توی عالم خواب به همسر میگفتم ببین زده کاملا سالم ..دخترمون سالمه سالمه

#این چند روز سفر بودیم ببخشید اگه چیزی ننوشتم اینترنت نداشتم و به زودی میام با یک سفرنامه جذاب

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 12 مهر 1396 ] [ 18:06 ] [ مامان یک فرشته ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

پست موقت




[موضوع : ]
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ 17:59 ] [ مامان یک فرشته ]

جایی که هستیم یک خونه یک طبقه هست که همکفش پارکینگ و حیاط داره و برای ما که تا حالا خونه حیاط دار نداشتیم یعنی بهشت.....اما از اونجایی که معمولا توی این مهمانسرا کسی نمیاد باغچه ای داره که رو به خشک شدنه و یک گل داره که تقریبا خشک شده بود و خنچه هاش باز نشده رو به خشکی میرفت .اما از اونجایی که ما عاشق حیاطیم از روزی که اومدم بهش آب دادم و بهش سر زدیم و حالا چند تا عنچه هاش باز شدن و دوباره زندگی رو از سر گرفتن ..خیلی حس خوبی داشت و من کلی عاشقشون شدم ..چند تا از گل ها رو هم کندم اوردم گذاشتم روی میز

گفتم این حال خوب رو باهاتون شریک باشم

و اینکه ان شاالله اگه زندگیهاتون رو به خشکی و پژمردگی میرفت ان شاالله با یک اتفاق خوب مثل این گل دوباره زندگی تو خونهاتون جریان بگیره



[موضوع : ]
[ سه شنبه 27 شهريور 1396 ] [ 17:07 ] [ مامان یک فرشته ]

پنج شنبه هفته گذشته بود که راه افتادیم اول رفتیم ارومیه یکسری کار انجام دادیم بعدش جمعه ظهر حرکت به سوی تهران و بعد از اون شمال شرق کشور جمعه شب رو توی قزوین توی چادر خوابیدیم که چون هوا سرد بود مجبور شدیم نصف شب بیدار بشیم و حرکت کنیم.شنبه ظهر بود که رسیدیم خیلی خسته بودیم مخصوصا اینکه خواب خوبی هم  نداشتیم....خلاصه چند روزی در جوار خانواده بودیم .سه شنبه شب هم عروسی بود که خوب بود ولی تفاوت فاحشی بود که کاملا مشخص بود و تمام خانواده عروس نشسته بودن و از جاشون بلند نمیشدن.....پدر عروس یک ماشین تویوتا کادو داد و پدر داماد دو میلیون پول.....

همش در طول عروسی هم داماد مواظب بود کسی عکس نگیره و عروس پوشیده باشه...عروسی که من میدونم که مسافرت های خارجیش همش با تاپ و شلوارک بوده و......

پدر عروس موقع عقد گریه کرد و اصلا راضی به این ازدواج نبود و این دختر عمه تنها دخترش بود و به هم خیلی وابسته وو رابطه پدر و دختری قشنگی داشتن

با همه اینها امیدوارم خوشبخت بشن

چهارشنبه شب هم راه افتادیم همسر تهران کار داشت بین راه کمی خوابیدیم و دوباره صبح زود حرکت کردیم.تا ظهر تهران بودیم و ظهر از تهران خارج شدیم چقدر جاده تهران کرج شلوغ بود...ناهار هم توی یک رستوران خوردیم و شب حدود ده بود رسیدیم تبریز رفتیم ائل گلی و شب رو اونجا خوابیدیم..فردا صبح هم راه افتادیم به سمت خوی توی جاده هم صبحانه املت خوردیم با نون سنگک خیلی چسبید جای همگی خالی و ظهر بود که رسیدیم خوی

به نظر من مردمان ترک خیلی سر زنده هستن و اهل کار و تلاش و تفریح و کاملا این رو میشه حس کرد

روز و روزگارتون خوش دوستان

اگر کامنتها دیر تایید میشه به خاطر یک سری تغییرات نی نی وبلاگ هست که تایید کامنت ها رو با گوشی سخت کرده.به بزرگی خودتون ببخشید دوستان



[موضوع : ]
[ يکشنبه 25 شهريور 1396 ] [ 11:15 ] [ مامان یک فرشته ]

مورد مشکوک یک رابطه مشکوک بود همراه با تاخیر یک هفته ای که بی سابقه بود ولی برطرف شد

ممنون از همه دوستانی که ارزوهای خوب کردند و نگران شدند



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 21 شهريور 1396 ] [ 11:19 ] [ مامان یک فرشته ]

یک هفته ای هست که در شهر جدید زندگی میکنیم تجربه متفاوتی هست فقط شهرش کمی کوچیکه ولی تا دلتون بخاد خیار و گوجه محلی اصل خوردیم و تخمه افتابگردان اون هم از گلش....باقلواهای خوشمزه ای هم داره و ما عاشقش شدیم فقط خیلی شیرینه

هفته دیگه سه چهار روزی میرم ولایت من برای عروسی همون دخترعمه ای که گفتم

اما اتفاق خیلی بدی که افتاد اینه که لپ تاپ مون ناگهان خراب شده و برنامه ای که همسر یک سال براش زحمت کشیده بود و نوشته بود پرید و مهم تر از اون تمام فیلم و عکسهای دخترم که به جونم بند بود...خدایا دیگه اینو چرا ازم گرفتی.....شاید بشه ریکاوری کرد شاید هم نه

و اینکه یک چیزایی مشکوکه به محض روشن شدنش بهتون خبر میدم

پی نوشت:در این اوضاع بل بشو دانشگاه ها من هیچ رشته ای قبول نشدم حتی دانشگاه ازاد....روانشناسی امتحان داده بودم و هر درسی تقریبا ده پونزده درصد زده بودم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 13 شهريور 1396 ] [ 19:45 ] [ مامان یک فرشته ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ فرشته ایی هست که 91/4/25قدم رو چشممون گذاشت اما فرشتمون زمینی نبود و در تاریخ94/1/1 زمین رو به مقصد بهشت ترک کرد////// شروع قصه او :یکشنبه 25 تیرماه 91 شروع غصه ما : شنبه اول فروردین 94
آمار وبلاگ
آنلاین : 3
بازدید امروز : 25
بازدید دیروز : 111
بازدید هفته گذشته : 25
کل بازدید : 57254
امکانات وب