پرواز یک فرشته

برای فرشته ایی که دیگر نیست

خونه تکونی

یک هفته ای هست که استارت خونه تکونی زده شده این روزا در حد تمیز کردن داخل کمد ها و کابینت ها میگذره تا به مراحل اساسی برسیم دلم دوباره یک سفر خارج از کشور میخاد برای عید که امسال بودجش نیست و فکر نمیکردم بشه امید داشت. از عید موندن توی کرمان یا رفتن پیش خانواده به شدت بیزارم دلم میخاد عیدها جایی باشم که اصلا حال و هوای عید رو نداشته باشه امسال به شدت دارم وسایل اضافه رو دور میندازم برخلاف سالهای پیش..دلم میخاد خیلی زندگیم جمع و جور باشه مدرن کاربردی و خلوت نه اینکه هزاران چیز بی استفاده و تزیینی  داشته باشم  در این راستا هم همه گلدون های مصنوعی و تزیینات رو جمع کردم ولی بازم احساس شلوغ بودن دارم.چقدر ما ایرانی ها خودمون رو در...
25 دی 1396

کولاک

نی نی وبلاگ این روزا کولاک کرده و کلی کارهای جدید...قالب وبلاگ هم کار ایشونه .خودم وبلاگم رو باز کردم نشناختم
21 دی 1396

یادآوری

گاهی اوقات یک حادثه یک حرف یک غذا یک حرکت و.....چنان اشوبی درونم به پا میکنه که تا یکی دو روز حداقل حالم رو دگرگون میکنه مثل دیشب... دیشب همسر بینیش خون اومد شاید این یک اتفاق معمول باشه اما درون من غوغا کرد دو سه باری دخترکم خون دماغ شد طوری که من و همسر واقعا نمیدونستیم باید چیکار کنیم به هیچ عنوان خونش بند نمیومد و ساعت 11 -12 شب همسر مجبور شد بره دارروخونه و امپول ویتامین کا بگیره و بزنیم روی دستمال تا بعد از چند دقیقه کم کم قطع میشد وقتی به دکترش گفتم گفت نشونه اوره و کراتین بالا خون ریزی های بی دلیل و زیاده که ممکنه در هر جای بدن اتفاق بیفته روزهای سختی بود خداروشکر که گذشت ولی یاداوریش هم مثل خودش وحشتناکه به همون اندازه ...
18 دی 1396

دایی

دایی ها همیشه مهربون بودن و دوست داشتنی.من و همسر چون پسرخاله دختر خاله ایم دو تا دایی مشترک داریم و یک خاله که خاله هر کدوممون مادر زن و یا مادرشوهرمون هم هستن مامان و خاله م (مادرشوهر) 15 ساله که با یکی از دایی ها قهرن به واسطه همسرش و تقربیا بزرگ شدن بچه های همدیگه و عروس و دامادشدنشون رو ندیدن و در مراسم عروسی من و همسر هم اون دایی نبود. خیلی دایی مهربونی بود و با ما بچه های خواهر خیلی جور و صمیمی اما چند سالی هست که هیچ ارتباطی نیست. و حالا پریروز فهمیدیم که دایی مهربونمون رفته پیش خدا اون هم فقط با یک سرماخوردگی ده روز توی خونه تب و لرز داشته و بچه های بی غیرتش یک دکتر نبرده بودنش تا اینکه اون دایی دیگه وقتی میبینه چند روز ...
11 دی 1396

باور نمیکنم

در همون بحبوحه (بهبوحه)رفتن به یزد و اون جور ناامید برگشتن جواب ایمیلی که حدود یکسال پیش برای یک ازمایشگاهی در آلمان زده بودیم داده شد. باور کردنی نبود اما انقدر از نظر روحی خسته بودم که جدیش نگرفتم البته جواب میدادم اما برام مهم نبود.چند باری با ایمیل با هم در ارتباط بودیم ازمن میخواستن تا دکترم رو معرفی کنم تا اونها باهاش تماس بگیرن و از مراحل کار و قیمت باهاش صحبت کنن طبق گفته خودشون طبق قوانین آلمان اونها نمی تونن مستقیم با خود مریض ارتباط داشته باشن. وقتی که من براشون نوشتم که ایران به اون صورت نیست و من دکتری ندارم.شماره تلفن من رو خواستن و در کمال تعجب 5 دقیقه بعدش تماس گرفتن و شماره و اسم یک دکتر رو در ایران دادن که نمایندشون ه...
4 دی 1396

بدون عنوان

یک هفته ای هست که برگشتم طبق معمول مشغول تمیز کردن و سروسامون دادن وسایل بودم که زلزله ای مهیب 6.2 ریشتری در اطراف کرمان اومد و از اونجا که ما طبقه 5 هستیم تکون هاش وحشتناک بود و یکسری وسایلمون ریخت این بود که جمع کردیم و رفتیم خونه مادرشوهر که طبقه همکف هست تا هم پس لرزه های بعدی رو کمتر بفهمیم هم اینکه راه فراری داشته باشیم البته مادرشوهر بدون خداحافظی وقتی که من پیش خانواده بودم رفته بود کربلا خواهر شوهر بود همرا با جاری که اون ها هم از ترس زلزله اومده بودن.خلاصه که چند روزی بودیم خوش گذشت کلی از دست مسخره بازی های برادرشوهر خندیدیم.نصف شب ماشینش رو روشن کرده بود و رفته بود داخلش و میگفت اگر زلزله اومد سریع بیاین تو ماشین.بعد از چند...
25 آذر 1396

سفر

از اول هفته اومدم پیش خانواده..هوا خیلی سرده و زیاد نمیشه بیرون رفت. دیشب یک عده مهمون داشتیم.هفت هشت تایی بچه بودن همه سنی تا زیر 10 سال رسما من و خانواده سرسام گرفتیم.یک عده ادم بی مسئولیت بودن که اصلا بچه داری بلد نبودن.وقتی رفتن همگی یک نفس راحت کشیدیم یکیشون چند روز پیش بچش مریض بود و تب داشت و داشت تعریف میکرد که چطور از بچش رگ گرفتن.چیزی که من صد برابر بدترش  رو بارها و بارها برای رونیام دیدم وقتی داشتم بهش نگاه میکردم خواهرم تمام مدت حواسش به من بود. پی نوشت: عکس دخترم بک گراند گوشیم هست به محض اینکه دست به گوشیم میزنم همه اون کسایی که بودن خیره میشدن روی صفحه گوشیم .نمیدونم چه چیز عجیبی بود. پی نوشت 2: دختر یکی...
7 آذر 1396

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

این روزها بیشتر از همیشه میخندم و بیشتر از همیشه گریه میکنم دقیقا بعد از خندهام خودم هم نمیدونم چم شده انقدر افکار ذهنم زیاده که باز بیخوابی اومده سراغم خیلی وقت بود ازش خبری نبود افکار فقط به خودم مربوط نمیشه.بعضی مسایلی شنیدم درباره زندگی اشنایان نزدیک که دیوانه کننده هست خدایا کمی آرامش به همه دوستان و در پایان به من
16 آبان 1396