پرواز یک فرشته

برای فرشته ایی که دیگر نیست

مهمون داشتم

5 شنبه ای مهمون داشتم.اونم مهمونایی ک بار اول میومدن و بسیار باهاشون رودربایستی داشتیم.خداروشکر همه چی خوب بود.اما انچنان تمام بدنم درد میکنه که با گذشت یک روز هنوز نمیتونم از جام پاشم..چقدر ناتوان شدیم در جوونی اخر هفته عروسی پسر عمه گرامی هست نمیدونم با وجود این مسافت طولانی برم یا نه .جناب همسر هم کارش مشخص نیست شاید بیاد  شاید هم نه.....کاش در کنار خانواده بودم تا برای یک عروسی مجبور نبودم هزاران کیلومتر سفر کنم...
26 فروردين 1396

دست هایی کوچک اما پرتوان

5 شنبه صبح همسری رفت ماموریت.کاری بود مهم و سخت که باید نهایتا تا جمعه درست میشد.حدود ساعت 2 بعدازظهر تلفنی صحبت کردیم که گفت هنوز مشکل حل نشده .بعدازظهر 5 شنبه رفتم سرمزار و از دختر کوچولوم خواستم که به بابایش کمک کنه تا مشکل حل بشه...داشتم برمی گشتم از سرمزار که همسری زنگ زد مشکل حل شده و من دارم برمیگردم...........به همین سرعت ممنون دخترم ...
19 فروردين 1396

دلتنگی

دوستای خوبم خیلی دلم براتون تنگ شده بود تو این تعطیلات به همتون سر میزدم.چقدر وبلاگ ها سوت و کور شده بود.شما دوستانی هستید که از خیلی از احساسات من باخبرید.چیزهایی که خیلی از نزدیکانم نمیدونن.پس همتون رو خیلی دوست دارم.زودتر نوشتن رو از سر بگیرید
15 فروردين 1396

مهمون داری

روز 3 فرودین تهران بودیم و از قبل قراربود دوتا خواهر و تنها برادرم بیان پیشمون درنتیجه اونها هم اومدن تهران و با هم اومدیم خونه ما .چند روزی مهمونم بودن و چهارشنبه هفته پیش رفتن.سوغاتی هاشون رو دادم و خریدهامو دیدن و عکس هامون رو .خلاصه که روزهای خوبی بود.اما فردای روزیی که رفتن یعنی 5 شنبه همسر خان ماموریت داشت به یکی از شهرهای خراسان جنوبی که چون تعطیلات بود و من هم نمی تونستم جایی برم تصمیم گرفتم باهاش برم.ایشون صبح تا 6-7 بعدازظهر کار داشتن و بنده در مهمانسرا تنها بدون اینترنت روزگار میگذروندم.دیگه به مرز کلافگی رسیده بودم.همه جا هم بسته بود و نمیشد جایی رفت.تا اینکه دیشب یعنی 14 فروردین برگشتیم.13 بدر امسال ما هم در مهمانسرا به بد...
15 فروردين 1396

ما برگشتیم

ما برگشتیم بعد از یک مسافرت طولانی،پر استرس پر از تجربه ما به خونه برگشتیم در کل مسافرت خوبی بود پر از تجربه های جدید بود برای من و همسری شب پرواز در فرودگاه امام مسئول پذیرش فرودگاه مقصد چمدون ما رو کشور دیگه ایی زده بود اشتباها (احتمالا یا خواب تشریف داشتن یا با همسرشون دعواشون شده بود)و وقتی  ما رسیدیم مالزی خبری از چمدون نبود وقتی پیگیری کردیم فهمیدم چمدون  هامون در مسقط پایتخت عمان هست و مجبور شدیم با اون انگلیسی نصفه ونیمه فرم پر کردیم و بعد از 4-5  روز چمدون ها رسید فکر کنید ما از ایرانی میرفتیم که زمستون هست و هوا سرد با لباس بافتنی و پالتو و وارد کشوری شدیم که عملا تابستون بود با هوایی شرجی و...
15 فروردين 1396
1