بدون عنوان
چند جلسه ایی رفتم کلاس.خیلی خوب بود.پنچ شنبه ایی هم بهشون جایزه دادم هر کس که جدول ضرب بلد بود.چه حس خوبی داشت خریدن لوازم التحریر بعد از این همه سال کلی کیف کردم.بعد از کلاس هم نیم ساعتی نشستم و باهاشون حرف زدم.از پدر و مادرشون پرسیدم که کجان بعضی ها جواب دادن بعضی ها هم نه.خیلی نمیشد پرس و جو کرد مدیرش حتما به من مشکوک میشد.جالب بود بچه ها دوست نداشتن من برم و ازم میپرسیدن یک شنبه هم میای و منم بهشون قول دادم که میام. بعد ازاینکه از اونجا میام حس خوبی دارم.حس شکرگزاری بابت خیلــــــــــــــــــــــی چیزهایی که دارم من فقط بچه ندارم.مثلا فکر کنید این بچه ها چیزی به عنوان مهمونی براشون تعریف نشده است چیزی که خیلی از ما برامون یک ا...
نویسنده :
مامان یک فرشته
16:37
در راستای کارهای خوب
در راستا همون کارهای خوبی که گفتم دارم انجام میدم یک کار جدید هم اضافه شد جمعه گذشته که کیک تولد دخترم رو بردم دادم خیریه بهشون گفتم که من ریاضی خوندم و اگه میخان میتونم به بچه های اونجا درس بدم اونا هم خیلی خوشحال شدن و استقبال کردن.دیروز اولین جلسش بود که رفتم.خیلی خوب بود بیش تر از اونی که تصور میکردم.چه دخترای ناز و مهربونی داشت چقدر با ادب.ادم میمونه واقعا اینها بدون پدر و مادر چجوری اینقدر خوب تربیت شدن.یکیشون اخر کلاس اومد و دست انداخت گردنم.نازی چقدر به محبت احتیاج دارن.دلم میخاد هر هفته یکیشون رو ببرم بیرون و کلی چیز براش بخرم ببرمشون پارک.ولی میدونم اجازه بیرون رفتن رو ندارن.طفلی ها دوران بچگی رو باید چجوری بگذرونن.ولی تصمیم دار...
نویسنده :
مامان یک فرشته
10:43
سالگرد ازدواج
25 تیر همزمان با تولد دخمری سالگرد ازدواجمون هم هست دیروز حال و احوال روحیمون خوب نبود.تصمیم گرفتیم امروز جشن بگیریم اینم گل و کیک که من امروز صبح خریدم.امسال یازدهمین سالگرد ازدواجمون هست باورم نمیشه عدد سالهای ازدواجم دو رقمی شده. ...
نویسنده :
مامان یک فرشته
12:09
تولد چهارسالگی
سلام دختر نازنینم.خوبی گلم؟ چهار سالگیت مبارک مامان.حتما الان فرشته ها برات جشن میگیرن. حتما برات کیک میارن.دیگه میتونی مامان کیک بخوری دیگه لازم نیست پرهیز کنی .من چی پس مامان حتی یک بار کیک تولد جگر گوشه ام رو نخوردم .من چی کار کنم (منم به واسطه شیر دادن به دخترم باید پرهیز غذایی میداشتم)دیگه نباید خیلی چیزها رو نخوری.بخور تا بزرگ بشی.حتما الان خیلی تپل شدی .یاد گرفتی شمع ها رو فوت کنی مامان اخه دو سالگیت یاد نداشتی همین طور هاج و واج ما رو نگاه میکردی.امروز برات کیک میگیرم میدم به دوستات بخورن حتما به تو هم میرسه.نوش جونت. چه آرزوهایی برات داشتم مامان.میخواستم تولد امسالت چون تو ماه رمضون نبود پیش خاله ها برات بگیرم نشد مامان نشد....
نویسنده :
مامان یک فرشته
10:37
کارهای خوب
یکسری کارهای خوب دارم میکنم که خودم خیلی راضیم حالم رو خوب میکنه یکیش کتاب خوندنه.زیاد اهل کتاب خوندن نبودم ولی مجله و روزنامه مخصوصا روزنامه سلامت جز همیشگی زندگیم بود.مخصوصا در روزگار نوجونی و جوونی.ای جوونی کجایی که یادت بخیر.کتابی که خوندم "من، پیش از تو" بود اگه نخوندین حتما بخونید قشنگ بود. یکی دیگش اینه که شروع کردم به نواختن دوباره گیتار.اینم یکی از کارهایی بود که 4 -5 سال پیش شروع کرده بودم تا زدن آهنگهایی مثل سلطان قلبها و گل سنگ و چند تای دیگه پیش رفته بودم اما رفتن کلاس گیتار مصادف شد با بارداری من و این شد که ولش کردم.حالا بعد از 5 سال دوباره شروع کردم کاملا یادم رفته بود ولی با کمی زدن دوباره یادم اومد. رف...
نویسنده :
مامان یک فرشته
13:35
تربیت
وای که چه جوری بعضی ها بچه تربیت میکنن.بابا بچتون برا خودتون عزیزه.مردم چه گناهی دارن.مهمون داشتیم بعد از رفتنشون خونمون شده بود مثل خونه های جنگ زده منم که بی اعصاب فقط حرص خوردم. چند روز پیش رفته بودم سوپری یک اقایی با شازدش اومده بود حدود دو سه ساله براش بستنی خرید بعد بچه هی یک چیزی میگفت .باباهه با خنده گفت چی بابا جون بدم عمو بستنی رو باز کنه؟؟(منظورش صاحب مغازه بود) اونم گفت اره بعد داد به صاحب مغازه که باز کنه باز بچه گفت نه باز نکنه باز ازش گفت. باز به باباش گفت عمو بهم بده.یعنی با روح و روان من بازی میکرد. بیچاره صاحب مغازه هم سرش شلوغ بود..اخه این چه کاری که از مردم هم توقع دارین در خدمت بچه های شما باشن.فرزند ذلیل...
نویسنده :
مامان یک فرشته
10:04





