پرواز فرشته کوچولوپرواز فرشته کوچولو، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

پرواز یک فرشته

بدون عنوان

یادم نمیاد که تو وبلاگم نوشتم یا نه که به چندین مدرسه سرزدم برای تدریس که تقریبا تمامی اونها ناامیدم کردن و گفتن نیرو لازم ندارن حالا در این دوهفته ایی که نبودم از مدرسه ای تماس گرفتن و پیغام گذاشتن که باهاشون تماس بگیرم حالا من مرددم نمیدونم باید چیکار کنم دلایلی دارم که منو از کار کردن منصرف میکنه و همین طور دلایل زیادی برای کارکردن. این که باید دنبال ازمایش باشم و در رفت و آمد به تهران.دوری از خانواده.عملا با کار کردن اون هم در مدرسه نمی تونم مرخصی بگیرم و باید قید این دو را بزنم از طرفی حالا که یک سال و نیم از رفتن دخترم گذشته و ما کاری نکردیم.بیکاری هم خیلی اذیتمم میکنه و ادمی نیستم که بخام درجا بزنم. سه روزه ا...
12 مهر 1395

ما برگشتیم

بعد از حدود دو هفته مسافرت برگشتیم.همسری اومد تهران منم همون روز اومدم تهران و با هم برگشتیم.خداروشکر سفرش به خیر و خوشی تموم شد. چند دست لباس هم برام سوغاتی اورده بود. چند روز پیش بابام اومده کنارم میگه چرا انقد کم حرف شده چرا لاغر شدی(حالا من از لحاظ وزن تغییری نکردم) چرا غمگینی؟ دلم میخواست همون جا بغلش میکردم و زار زار تو بغل امنش گریه میکردم و میگفتم بابا دلم غصه داره آروم نمیشم بابا .چیکار کنم ولی مگه میتونم ناراحتش کنم وقتی از دلم خبر نداره و اینقدر نگران منه چجوری اینها رو بهش بگم.مخصوصا اینکه راه دورم خیلی غصه منو میخورن به اندازه ده تا بچه اذیتشون کردم دیروز جمعه رفتیم سر مزار دخترم.طبق معمول گریه میکردم ه...
10 مهر 1395

بدون عنوان

چند روزی هست که اومدم ولایت برای عروسی پسرعمه گرامی.خیلی خوش گذشت و بعد از مدتها رقصیدم و شاد بودم. همسری هم دیشب عازم یک سفر کاری خارج از کشور شده.الهی به سلامت برگرده چون سه روز هم در استانبول اقامت داره خیلی نگرانم.خدایا خودت مواظب همه مسافرها باش. اما خبر بعدی یکی از دوستام که گفته بودم بیماری دخترش مثل رونیا بود و بعد از از دست دادن دختر ش حامله شده بود......بعد از کلی ازمایش گرفتن بچش سالم هست و پسر....ان شاالله به سلامت در آغوش بگیر. دختر کوچولوی من سید کوچولوی من عیدت مبارک مامان. دوستان عید غدیر بر شما هم مبارک  
29 شهريور 1395

بدون عنوان

​چند روز پیش رفته بودم بازار خرید یهو گوجه گیلاسی دیدم و خریدم به طور ناخداگاه وقتی اومدم خونه تازه یادم اومد که رونیام چقدر گوجه گیلاسی دوست داشت و هر وقت با هم بیرون میرفتم میگفت "مامان دوجه اوچولو"  ومن هر براش میخریدم.نشستم و کلی گریه کردم که برا چی من اینا رو خریدم حالا که دیگه دخترم نیست اینا رو بخوره و چند روزی کلی حالم گرفته بود.   به این فکر کردم که مادرایی که جوونشون رو از دست دادن چه حالی دارن وقتی غذایی ،لباسی،کسی و خلاصه خیلی چیزهای دیگه ایی میبینن که بچشون دوست داشته..خدایا اندکی صبر   منتظرم همسری سفرش تموم بشه ببینم ایا راضی به ازمایش دادن میشه.خدایا مددی      ...
21 شهريور 1395

یاد قدیم ندیما

وقتی میرم پیش خانواده با ابجی هام خیلی یاد گذشته رو میکنیم خاطرات رو مرور میکنیم و کلی میخندیم و شاد میشم.ما سه تا دختر هستیم که با هم خاله بازی میکردیم معلم بازی و خیلی بازی های شیرین دیگه.این دفعه از حال و هوای شهریور میگفتیم که چجوری ذوق میکردیم و آماده میشدیم برای رفتن به مدرسه.با اینکه پول توجیبی درست و حسابی نداشتیم اما با همون مقدار اندک برای خودمون وسایل مدرسه میخریدیم.لیوان جامدادی ،دستمال جیبی و خیلی چیزای دیگه و چقدر ذوق میکردیم.حتی با یادآوریش هم دوباره همون حس های ناب و قشنگ به سراغم میاد و شاد میشم.جالب اینکه هر کدوم هم یک خاطره ایی یادشه که برای بقیه کمرنگ شده و با یادآوریش دوباره پررنگ میشه.وقتی از 15-20 سال قبل صحبت میکنیم م...
11 شهريور 1395

سفر شهریوری

سلام.ما برگشتیم بعد از دو هفته مسافرت.اول رفتیم پیش خانواده و چون خانواده قصد سفر شیراز داشت توفیق اجباری نصیب من شد تا راهی شیراز بشم.همسری کار داشت و برگشت کرمان. خیلی خیلی شهر دیدنی و زیبایی بود با وجود سه شب اقامت و صبح و بعدازظهر راهی مکان های دیدنی باز هم چند جایی موند که بریم اما جاهایی که رفتیم حمام وکیل بود که شگفت انگیز بود هر چند کرمان هم حمام گنجعلی خانش دیدنیه اما حمام وکیل معرکه بود مسجد وکیل/ارگ کریم خان زند/باع دلگشا/باغ ارم/باغ عفیف آباد/عمارت کلاه فرنگی/حافظیه/سعدی/تخت جمشید/تخت رستم/پاسارگارد و شاهچراغ از جمله مکان هایی بود که رفتیم شاهکارشون باغ ارم و تخت جمشید بود که بسیار لذت بردیم.در بدو ورود نقشه شیراز رو خری...
7 شهريور 1395

بدون عنوان

یکی از دوستان آسمونی دخترم به نام فائزه که قبلا هم ازش گفته بودم و با هم بیمارستان بستری بودند و چند ماهی بعد از دخترم بهشتی شده بود حالا مامانش بهم خبر داد که حامله هست و در گیر ازمایشات آمینوسنتز و غیره برای مطمئن شدن از سلامت جنینش.امیدوارم که این بار بچش در درجه اول سالم و سلامت باشه و ثانیا دختر باشه تا بتونه مرهمی بر دل داغ دیده مادرش باشه.البته اون خیلی کارش راحتتر از ما بود چون از خود بچه آزمایش ژنتیک گرفته بودن و این یعنی 90 درصد راه رو رفته باشی. دیشب طبقه پایینیمون مراسم شب شیشم نوزادشون بود.چند روزی هست که به دنیا اومده.عروسیشون من حامله بودم و چون شبا خوابم نمیبرد وقتی ساعت 3-4 صبح با ماشین عروس اومدن خونشون من از پنجره تماشا...
20 مرداد 1395