پرواز یک فرشته

هفته ای که 6 روز داشت

1397/8/3 13:08
172 بازدید
اشتراک گذاری

معمولا یک روز در هفته ماشین رو از همسر میگیرم و میرم خرید هفتگی مون رو انجام میدم چون اگر بزارم برای بعدازظهر و با همسر رفتن معمولا چیز خوبی گیر نمیاد و مخصوصا الان که زود تاریک میشه میدون تره بار هم زود تعطیل میکنن.

و همیشه هم این روز غیر از 5 شنبه هست چون همسر 5 شنبه ها زودتر میاد خونه و من وقت کمتری دارم برم بیرون و بعد برگردم ناهار درست کنم و اخر هم برم دنبالش

دیشب بهش میگم فردا من میخام برم خرید و ماشین میخام .میگه فردا که 5 شنبه هست.گفتم نه بابا .با خودم گفتم چقدر دلش خوشه که فکر میکنه اخر هفته هست و وقت استراحت.گفتم نه بابا فردا 4 شنبه هست از اون انکار و از من اصرار.خلاصه وقتی به گوشیم نگاه کردم دیدم بله ای دل غافل و فردا 5 شنبه هست.

حالا از اول هفته من دارم روزهای هفته رو میشمرم و نمیدونم کدوم روز رو دو بار حساب کردم خخخخخ

جالب اینجاست که دیروز هم بنا به حساب خودم سه شنبه بود و به همین خاطر رفتم از جایی دیگه نون گرفتم چون نونواییمون سه شنبه ها تعطیله

پسندها (4)
نظرات (6) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
الهه
4 آبان 97 11:37
سلام اجی خوبی یه برنامه هست اسمش باد صبا هست نمیدونم داریش یا نه اما برنامه خیلی خوبیه اجی اذان هارو هم میگه اجی گوشیتو ببینی ایکونش هم میبینی و اینکه چند شنبه هست رو هم داره اجی ان شاءالله همیشه شاد و سلامت باشی اجی 
مامان یک فرشته
پاسخ
سلام الهه جان ممنون بابت راهنماییت.فعلا گوشیم داغونه. نمیشه چیزی روش نصب کرد
اسما
4 آبان 97 22:56
چه جالب ....
منم زیاد اینطور شدم .هفته گذشته اداره جلسه گذاشته بود مدیر گفت فردا نیا مدرسه برو مجتمع ولایت.فذدا که رفتم دیدم درش قفله زنگ زدم گفت مگه امروز ۲۴ام نیست؟۲۳ام بود هیچی دیگه مرخصی اجباری شد فرداش هم نرفتم باز مدرسه.
ولی ماه مهر خیلی دیر میگذره  درست مثل دی ماه عوضش اسفند زود میگذره .

 
مامان یک فرشته
پاسخ
تو دیگه چرا اسما جان شما که سنی نداریچشمک
برای من که همه روزها و هفته ها و ماهها انقدر زود میگذره که بهشون نمیرسم هر کار میکنم
marzi
6 آبان 97 3:20
نشانه های گذر سن داره مشاهده میشه غمناکچشمک
مامان یک فرشته
پاسخ
بعلهخندونکخندونکمنظورت همون پیری بود دیگه
دختر دریادختر دریا
9 آبان 97 14:47
سلام همدرد.... 
من وبلاگ شمارو وقتی که داشتم دنبال دکتر ژنتیک میگشتم پیدا کردم ... اون صفحه ایی که راجع به دکتر غفوری مقدم نوشته بودی ... همه چی از این صفحه شروع شد  .... هرچی جلوتر میرفتم میدیدم که چقد باهات همدردم ... با خیلی از صفحاتت نشستم و به درد هردوتامون گریه کردم ... تک تک جملاتت حرف دل من بود ... ون صفحه ایی که راجع به زلزله بم نوشتی که مادری دو تا بچه اش رو از دست داده زار زدم ...اون قسمتایی که دربه در دنبال دکتر ژنتیک و آزمایشات بودی با استرس صفحات رو دنبال میکردم که ببینم به نتایج خوب  میرسی یا نه و توی دلم هی میگفتم خدا کنه به نتیجه خوب برسه چون موفقیت تو امید رو تو دل من روشن میکرد.... بالخره امروز به صفحه آخر وبلاگت رسیدم و تصمیم گرفتم  عضو این پیج بشم که بتونم برات پیام بزارم ... دوست همدردم  خوشحال شدم که نوشتی تصمیم دارین بیاین تهران ...خوشحال شدم چون احتمال دادم بتونم ببینمت و با هم بریم به جنگ این ژن های معیوب لعنتی که همه شادی رو از ما گرفتن ....اگر خواستین بیایین تهران حتما رو کمک من حساب کنم عزیزم ...امیدوارم لیاقت دوست با تو رو داشته باشم ... 
مامان یک فرشته
پاسخ
سلام عزیزم
چرا اینقدر دیر........چرا زودتر کامنت نذاشتی؟
نمیدونم چی به تو گذشته؟ یعنی شما هم فرزندت رو از دست دادی؟ کاش یکم بیشتر از خودت میگفتی
خیلی خیلی خوشحال شدم که بالاخره برام کامنت گذاشتی .حتما بیا و برام تعریف کن اگه خواستی خصوصی بنویس به وبت سر زدمم اما مثل اینکه تازه شروع به نوشتن کردی...حتما حتما ما میتونیم از تجربیات هم استفاده کنیم..لطفا برام بیشتر بگو و هر چی خواستی ازم بپرس.
برات بهترین ها رو از خدا میخام و امیدوارم به زودی زود آغوشت با داشتن یک فرشته پر بشه دوست ندیده و نشناخته منگل
امیدوارم کار تهرانمون جور بشه تا بیشتر با هم در ارتباط باشیم .ممنونم ازت
دختر دریادختر دریا
12 آبان 97 12:20
مرسی دوست عزیز ... دو  هفته است که این وبلاگ رو پیدا کردم و دنبالت میکردم همه پیامات رو خوندم از روز اولش که شروع کردی به نوشتنبغلبه اخرین پیامت که رسیدم  تصمیم گرفتم منم یه وبلاگ درست کنمگیج
این روزا منتظر جواب ازمایش ژنتیکم هستم و خیلی استرس دارم چون سر کار هستم همکارام هیچکدوم خبر ندارن واسه همین یه ساعتایی حالم بد میشه و گریه ام میگیره برای اینکه جلوی همکارام گریه نکنم میام تو وبلاگم مینویسم
برای نوشتن خاطرات تلخ دو سال پیشم باید یه روز جمعه خونه تنها باشم و بنویسم برات که بتونم دل سیر گریه کنم ...تو شرکت نمیتونم گریه کنم اصلا دوست ندارم همکارام چیزی بدونن مخصوصا الان که یکی از همکارام بارداره و 3 ماه دیگه بچه اش به دنیا میاد نمیخوام روحیه اش رو خراب کنمخسته
مامان یک فرشته
پاسخ
منتظر خبرهای خوبی ازت هستم و مطمینم که دست پر میای
همین طور منتظر نوشته هات...
اگر رمز رنج نامه ها رو خواستی بگو برات بزارم هرچند که پیشنهاد خودم اینه که نخونیشون.چون مطمئنا برات چیزهای خوبی رو یادآوری نمیکنه
شاد باشیمحبت
دختر دریادختر دریا
13 آبان 97 10:29
خوشحال میشم رمز رنج نامه رو برام بفرستی. راستی دوستم من بیمارستان صارم رفتم آزمایش ژنتیک دادم اما دکترش خیلی بی سواد بود بنظرت چیکار کنم پیش کی برم که کارش خوب باشه ؟؟ غفوری مقدم که رفتی خوب بود؟ اگر امکانش هست شمارت رو برام بفرست که بتونم از تو واتساپ بهت پیام بدم و یه سری اطلاعات ازت بگیرم . 
مامان یک فرشته
پاسخ
میام وبت هم شماره میزارم هم رمز.فقط من واتس ندارم .اگه تلگرام داری توی تلگرام پیام بده
1