پرواز یک فرشته

کمک

الهام و دوست عزیز ی که اطراف خوی زندگی میکنی (گفتم شاید نخواسته باشی اسمت رو بگم )ما دنبال یک خونه مبله برای یکی دو ماه در خوی هستیم.اگه جایی رو میشناسید که اجاره میدن ممنون میشم بهم بگید...ممنون
29 مرداد 1396

دل

در راستای اینکه تقریبا بیست روزی هست من و همسر همدیگه رو ندیدیم دیشب بهش پیام دادم "اقای همسر دلت برا زن و زندگی تنگ نشده؟" و جواب داد دیگه دلی برام نمونده ..دل و قلبم  خیلی وقته رفته زیر خاک راست میگه ما قلبمون احساسمون و تمام جسم و روحمون رو دو ساله خاک کردیم  پی نوشت:این روزا خیلی انرژی های مثبت و خوبی از همه  و از جمله دوستای مجازی دریافت میکنم ممنون دوستان دیشب خواب دیدم یکی از اشنایان دور داره میره مکه...دخترش داشت بهم میگفت به مامان گفتم برات دعا کنه هر کسی رو هم که میخاد بره مکه میگم برات دعا کنه و من تو بغلش گریم گرفت...این خانم خودش بچه نداره و میانسال هستش.
22 مرداد 1396

همه چیز از همه جا

دیروز برگشتم از سفر اما همسری نیست..چند روزی هم هست که دوباره رفته ارومیه و به من هم میگه کارات رو کن شاید مجبور باشیم یک ماهی اونجا بمونیم تا کارهاش ردیف بشن.یکم سخته اینجور....تا ببینیم چی پیش میاد در کنار خانواده هم خوب بود دایم من و خواهر بازار بودیم.. دختر عمه ای دارم که وضع مالی خیلی خوبی دارن یعنی میشه گفت عالی خودش هم موقعیتش خیلی خوبه دانشجوی دکتری است  و کلی املاک به نام خودش هست تک دختر ..حالا خواستگاری داره که وضع مالی چندانی نداره و از همه نظر پایین تر از دختر عمه هست...حتی از نظر مذهب..دختر عمه فکر نکنم بدونه روسری چیه و خانواده اقای خواستگار مذهبی شهریور عروسی این دختر عمه هست در عرض یکی دوماه داره از خواستگار تب...
20 مرداد 1396

خانواده

از اول هفته اومدم پیش خانواده...تنها اوضاع خونه پدری به شدت متشنجه...کارهای ساخت و ساز شروع شده و این به شدت پدر رو عصبانی کرده....با توجه به اینکه اول کار نزدیک به پنجاه میلیون خرج نقشه کشی و پروانه ساخت شده و به قول پدر صدو پنجاه میلیون دیگه حداقل خرج داره برای یک ساخت یک واحد و پدر نهایتا سی چهل میلیون داره نمیدونم چی میشه پدر من طاقت سختی و قرض و بدهی رو در این سن و سال نداره و به همین خاطر اکثر مواقع عصبانی هست البته که هوای من رو خیلی داره ولی به شدت برای پدر و اهالی خونه نگرانم خدا خودش کمک کنه  نمیدونم تا کی میمونم چون هفته اینده همسر ماموریت هست و من اگر برگردم باید تنها باشم ولی از طرفی طاقت اوضاع اینجا رو هم ندارم...
11 مرداد 1396

کار نیکو

دو سه روز پیش داشتم میرفتم کلاس زبان که دیدیم یک پیرزنی کنار خیابون منتظر تاکسی هست خیلی پیر بود و کمرش خمیده بهش گفتم حاج خانوم من مسیرم تا اینجاست اگه شما هم میری اونجا سوار شو که گفت اره و سوار شد.به محض سوار شدن شروع کرد به دعا کردن و کلی برام ارزوی خوشبختی کرد .حاج خانوم خیلی سرزنده ایی بود با وجود سن زیادش ...فهمیدم مسیرش خیلی دوره و حداقل دو کورس تاکسی میخوره کلی هم باید پیاده بره..بهش گفتم میرسونمت...نمیدونید چقدر خوشحال شد و دعا کرد توی راه تعریف کرد که پسرش بیمارستان اعصاب و روان بستری هست و رفته بوده دیدنش دلم گرفت از اون همه تنهایی و بی کسی که با اون وضعیت مجبور بود بره عیادت پسری که حال خوبی نداره و مطمئنا نمی تونه پشت و پ...
1 مرداد 1396
1