پرواز یک فرشته

پیمانه

جمعه شب خانواده همسری مهمونمون بودن.خدا روشکر همه چی خوب بود و با برنامه جلود رفت.فقط قسمت سخت مهمونی های من اینه که همه چی زیاد میاد و من عملا از صبح دارم حرص میخورم که یک وقت غذا کم نیاد؟ اصلا پیمونه درست و حسابی برای مهمونی ندارم.اگه دوستان در این موارد اندازه ایی،پیمونه خاصی دارین خوشحال میشم من رو راهنمایی کنید(بعداز چندین سال زندگی مشترک ) یک سوال دیگه:دوستان کسی ساکن اصفهان هست؟؟؟یک مرکز ژنتیک تو اصفهان هست که سرچ کردم دیدم .این طور که مشخص بود کارشون درسته.حالا نمیدونم واقعا این طور هست یا نه؟ممنون میشم اگر کسی اطلاعی داشت بهم بگه اگه خدا بخاد هفته آینده راهی یزد و اصفهان میشم تا ببینیم سرنوشت مادر و پدر شدنمون توی ای...
28 آذر 1395

همسر

این چند وقت که بیشتر از قبل دنبال دکتر رفتن و ایمیل زدن به اون ازمایشگاه بودیم کلا اخلاق همسری عوض شده و خیلی مهربونتر و خوشحالتر به نظر میرسه داشتم فکر میکردم که میتونه دلیلش چی باشه که فهمیدم بله بعد از دکتر رفتنه و عملا همسری خیلی بیشتر از من دلش بچه میخاد ولی در بیان به زبون نمیاره و خودش رو بی تفاوت نشون میده حتی تا اونجایی که برادرزادش رو هم بغل نمیکنه فقط یک لبخند در نگاهش میزنه اخه همسر گرامی چرا؟؟؟ تو که اینقدر بچه دوست داری چرا اخه چیز دیگه ایی نشون میدی گاهی وقتی حوصله زیاد همسر رو در مقابل بچه های دیگران میبینم غبطه میخورم و دلم از اعماق وجود پر میکشه به روزهایی که دخترم بود و پدرش براش یک پدر نمونه بود تا جایی که...
22 آذر 1395

بلاگ فا

برای دوستان بلاگفایی نمی تونم کامنت بزارم نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ خاله ریزه عزیز ،سیمرغ و مادر بالفعل که امروز زایمانش هست.امیدوارم به سلامت خودش و دخترش کنار برن
22 آذر 1395

خانوم دکتر

ابجی کوچیکه دکترای روزانه قبول شده 5 دی هم باید بره برا مصاحبه.خداکنه اون مرحله هم قبول بشه...چقدر به همچین خبری احتیاج داشتم.چند روزی در دپرسی بسر میبردم.تلنگری لازم بود همسری چند وقتیه سرگیجه داشت و غلظت خون.پریروز رفتیم انتقال خون و فصد خون داد.رفتن به همچین مکان هایی اوج غم و اندوه برای من.فکر اینکه چقدر انسان به این خونها محتاجند(مثل دختر خودم که چند باری خون بهش تزریق شد) و جونشون در گرو همچین چیزاست حالم رو بد میکنه خدا میدونه چقدر بغضم رو فرو بردم تا اشکام جاری نشه.طول میکشه تا باز حال و هوام عوض بشه.خدا رو شکر که یک خبر خوب شنیدم تا اندکی تغییر کنم خدایا ممنون ...
18 آذر 1395

خونسرد

خدایا چرا اینقدر مردها رو خونسرد آفریدی؟؟؟؟ در تمام زمینه ها اثری از استرس ازشون دیده نمیشه دیروز همسری صبح میخواست به همکارش زنگ بزنه برای شام دعوتشون کنه که اگه قبول کنن ما تازه بریم خرید.منی که همه کارهامو روز قبل میکنم تازه همون روز بریم خررررررید با اعتراض من قرار شد چهارشنبه دعوتشون کنیم که خودشون زنگ زدن و برای بعد از شام قرار گذاشتن و اومدن این یک مثال کوچکی بود از خونسردی جناب همسر ...
9 آذر 1395

غم انگیز

چقدر انسان این روزها کشته می شوند و چقدر غم انگیزه یک عده انسان بیگناه ............... و چقدر جان انسانها در این مملکت بی ارزش است برخورد دو قطار واقعا ناراحتم کرد اونم در استان من و زیر نظر راه آهنم شهرم تسلیت هم استانی های عزیز     ...
6 آذر 1395

برای کی درست کنم؟؟؟

عاشق ترشی هستم و ترشی درست کردن.اما از بد حادثه همسری اصلا اهلش نیست و من موندم و هوس ترشی و شور ترشی. رفتیم خونه مادر شوهر کلی درست کرده بود.اما من اگه بخام خودم درست کنم باید فقط برا خودم درست کنم یعنی به میزان خیلی کم و درست کردن ترشی هم به میزان کم نمیشه کاش کسی بود که براش درست میکردم....کاش بابام همین جا تو همین شهر بود تا براش انواع ترشیجات رو درست میکردم اخه بابام عاشق ترشی هست حالا من موندم و هوس ترشی!!!!!!!! گاهی وقتها دلم خونه های پرجمعیت و شلوغ رو میخاد که توش هیچی نمیمونه و همه چی خورده میشه ...
2 آذر 1395

بیشتر مواظب خودمان باشیم

این روزها عجیب به خودم آسیب میزنم بعد از قضیه شستن پرده ها که رسما از کت و کول افتادم و تمام پاهام رو کبود کردم حالا نوبت به لبم رسید با بندانداز جوری گرفتمش که بعد از کلی خون اومدن حالا ورم کرده و قدرت حرف زدن را ازم گرفته.بماند که این چند روز بریدن دست و سوختگیش رو هم تجربه کردم!!!!!!!!!
1 آذر 1395
1