پرواز یک فرشته

برای فرشته ایی که دیگر نیست

بدون عنوان

با همسرم صحبت کردم.راضی به ازمایش دادن و کلا بچه دار شدن نیست.نمی دونم  این مشکل از کجا پیداش شد دیگه.میگه دکترای ایران به درد نمیخورن کلی باید پول بدیم و بعدش هم نتیجه درست و حسابی نمیدن.اگه مجبور به سقط بشیم هیچ کدوم پیداشون نمیشه و به همین راحتی مجوز نمیدن. جمع بندی حرفاش کلا این بود که توی ایران باید قید بچه رو زد و اگه بچه میخایم باید برای زندگی مهاجرت کنیم به یک کشور دیگه. ولی اخه مگه میشه هیچ کدوم ازما IELTS نداریم.هر پذیرشی هم بخایم بگیریم باید مدرک زبان داشته باشی.مایی که تا تهرانش رو نتونستیم انتقالی بگیریم میشه مهاجرت کرد؟؟ هر چقدر میخام خودم رو قانع کنم که با این موضوع کنار بیام نمی تونم.این روزا هر کی منو میبینی ...
25 مهر 1395

خرید

امروز همسری رو رسوندم اداره و ماشین رو گرفتم و رفتم خرید.کلی کار داشتم کارای بانکی و کلی خرید برای خونه معمولا وقتی از مسافرت میایم خیلی چیزها نداریم و باید بخریم.ساعت 8:30 رفتم که خیابونا خلوت تر باشه و زودتر کارام رو انجام بدم. خیلی خوب بود خرید کردن همیشه برای من حس خوبی داشته هر چند برای خود خودم نبود اما همون ها هم حس خوبی داشت فقط خرید باشه حالا خرید هر چی.جالبه  بعدش هم کلی ناراحت میشم که چرا اخه اینهمه پول خرج کردم هههههه. اصلا و ابدا هم اهل پس انداز کردن نیستم همین طور اهل طلا خریدن ولی تا دلتون بخاد اهل خرید انواع لباس و صد البته مانتو.باید رو خودم کار کنم توی یکی از کتابهای روانشناسی خوندم که نوشته بود وقتی من...
17 مهر 1395

بدون عنوان

یادم نمیاد که تو وبلاگم نوشتم یا نه که به چندین مدرسه سرزدم برای تدریس که تقریبا تمامی اونها ناامیدم کردن و گفتن نیرو لازم ندارن حالا در این دوهفته ایی که نبودم از مدرسه ای تماس گرفتن و پیغام گذاشتن که باهاشون تماس بگیرم حالا من مرددم نمیدونم باید چیکار کنم دلایلی دارم که منو از کار کردن منصرف میکنه و همین طور دلایل زیادی برای کارکردن. این که باید دنبال ازمایش باشم و در رفت و آمد به تهران.دوری از خانواده.عملا با کار کردن اون هم در مدرسه نمی تونم مرخصی بگیرم و باید قید این دو را بزنم از طرفی حالا که یک سال و نیم از رفتن دخترم گذشته و ما کاری نکردیم.بیکاری هم خیلی اذیتمم میکنه و ادمی نیستم که بخام درجا بزنم. سه روزه ا...
12 مهر 1395

ما برگشتیم

بعد از حدود دو هفته مسافرت برگشتیم.همسری اومد تهران منم همون روز اومدم تهران و با هم برگشتیم.خداروشکر سفرش به خیر و خوشی تموم شد. چند دست لباس هم برام سوغاتی اورده بود. چند روز پیش بابام اومده کنارم میگه چرا انقد کم حرف شده چرا لاغر شدی(حالا من از لحاظ وزن تغییری نکردم) چرا غمگینی؟ دلم میخواست همون جا بغلش میکردم و زار زار تو بغل امنش گریه میکردم و میگفتم بابا دلم غصه داره آروم نمیشم بابا .چیکار کنم ولی مگه میتونم ناراحتش کنم وقتی از دلم خبر نداره و اینقدر نگران منه چجوری اینها رو بهش بگم.مخصوصا اینکه راه دورم خیلی غصه منو میخورن به اندازه ده تا بچه اذیتشون کردم دیروز جمعه رفتیم سر مزار دخترم.طبق معمول گریه میکردم ه...
10 مهر 1395
1