پرواز یک فرشته

دکتر ژنتیک

بالاخره بعد از ده ماه راهی دکتر شدیم دو جا نوبت گرفته بودم تهران.هم صبح هم بعداز ظهر.صبح تا دوازه ظهر معطل شدیم مطب یک دکتر از خدا بیخبر به اسم دکتر بابک بهنام ساعت یک ربع به هشت اونجا بودیم چون گفته بودن قبل از 8 اونجا باشیم ساعت 12 اعلام کردن دکتر تشریف نمی یاورن و شما هم برید اون لحظه فقط میخواستم اون دکتر رو خفه کنم اخه هر چی به شمارش هم زنگ میزدن گوشیش رو جواب نمی داد که لااقل بگه من نمیام.اخه به نظر شما شعور این دکتر میرسه که بخواد برای ما تصمیم بگیره اما قسمت خوب ماجرا دکتری بود که بعدازظهر توبت گرفته بودم.واقعا اقا بود به تمام معنا منظم با ادب و دلسوز دقیقا دقیقا راس ساعت ما رو ویزیت کرد و دو ساعتی برامون وقت گذاشت.حتی شماره مو...
8 بهمن 1394

تعطیلاتی که گذشت

تعطیلاتی که گذشت میزبان خانواده ام  بودم خیلی خوب بود اصلا گذر زمان رو حس نکردم ولی جای خالیش به شدت در خونه احساس میشد اگه بود چقدر از اومدن مامانیش خوشحال میشد چقدر از اومدن خاله هاش خوشحال میشد اما افسوس چیزی که این روزا مهمان منه حسرت هست حسرت این که چرا این کارو نکردم چرا اون کار رو نکردم براش.که شنیدم این ها حسرت هایی هست که تموم مادران داغ دیده دارن.خدا بهمون کمک کنه من درس میخوندم درسم رو نیمه کاره رها کردم حتی فرصت انصراف هم نشد.کارم رو هم به خاطر فرشتم گذاشتم کنار.به مدت یک سال ونیم لب به موادی که دارای گندم و اردش بود هم نزدم(این غذاها شامل انواع کیک .بیسکوییت.نان.اش.شیرینی.پیتزا. ساندویچ وغیره)به علت شیردهی و این که بی...
22 آذر 1394

حس ناب

امروز بر خلاف چندین ماه گذشته پر از احساس خوب وناب بودم دیشب هم مثل شب های قبل دخترکم رو در خواب دیدم خیلی شاد و خوشحال بود چقدر شیرین زبونی میکرد حتی یک نفر پیشمون بود که ناراحت بود و عصبانی سیب دهنش کرد خلاصه فرشته من کاری کرد که اون نفر داشت میخندید جالبه اصلا اون نفر رو من نمی شناختم خلاصه از شادی زاید الوصف فرشته ام منم تو آسمونم امروز....خدایا شکرت به امید خدا اگر دکتر باشه و قسمت بشه بعد از هشت ماه شنبه میریم  تهران خدا کنه با خبرهای خوب برگردیم التماس دعا پی نوشت: نشد که بریم
11 آذر 1394

باران میبارد امشب

باران می بارد امشب                دلم غم دارد امشب ارام جان خستم                        ره میسپارد امشب روزهای غمگین زمستان در راهست و من بی حوصله تر از قبل چیزی که این روزها بهش پناه میبرم تنهایی هست چه حس خوبیه و چه آرامشی داره .حداقل زیر نگاه های ترحم انگیز دوست و آشنا نیستی زیر پرشس های بی جوابشون. از الان قلبم داره به شدت میزنه برای نزدیک شدن به عید .عیدی که برام یادآور غم انگیزترین اتفاق زندیگیم هست دوست دارم برم از این شهر. به جایی پناه...
20 آبان 1394

فرشته من التماس دعا

روزهای عزیزی رو در پیش داریم فرشته من خیلی به دعاهات احتیاج دارم دعا کن بابایی اینقدر این دکتر و اون دکتر نکنه و راضی بشه به ازمایش دادن.گاهی فکر میکنم دیگه داشتن یک بچه برام میشه یک حسرت نمیدونم باید چیکار کرد. فقط میدونم دخترم خیلی آبرو داره پیش خدا.دخترم التماس دعا من و بابایی خیلی به دعاهات احتیاج داریم خیلی...
28 مهر 1394

رویای شیرین

صبح که از خواب بیدارشدم خیلی خوشحال بودم نمیدونستم چرا و به چه دلیل ولی می دونستم خواب قشنگی دیدم بعد از کلی فکر تازه یادم اومدم خواب دبدم دارم به یک کودکی شیر میدم دقیقا نوزادی دخترم بود وای که چه شیرین و لذت بخش بود. خدایا این لذت رو از هیچ مادری و از هیچ زنی دریغ نکن
20 مهر 1394

الگوی مهربونی

دختر کوچولوی من با اون قلب مهربون و کوچیکش الگویی بود بزرگ برای من .این رو از روی محبت مادری نمیگم قسم میخورم که محبتش اصلا زمینی نبود اصلا یاد نگرفته بود هر چی بود و بود اسمونی بود از وقتی که رفته تازه منم یاد گرفتم مهربون باشم بعد از سی سال زندگی تازه اطراف خودم چند تا از دوستای قدیمی و جدید اوردم و هر از گاهی بهشون زنگ میزنم و کلی شاد میشم تازه یاد گرفتم تشکر کنم اونم خالصانه و از ته دل.بعد از شش ماه از رفتن دخترم به یکی از اون پرستارای مهربون  که فقط یکی دو بار دیدمیش ولی اون محبت رو در حق ما تموم کرد زنگ زدم و کلی سپاس گزاری کردم همه و همه این عاشقانه عشق ورزیدن رو از یک کودک دوسال و نیم یاد گرفتم. دخترم ممنونم ازت اگه ما ...
8 مهر 1394

6 ماه گذشت

شش ماه گذشت امروز دقیقا شش ماهه که عزیزترین عضو وجودمون رو به خاک سپردیم ای خاک بدون که موجود عزیزی رو بهت امانت دادیم اون تمام دنیای ما بود خدایا کمکم کن تا حکمت کارت رو بفهمم یا اینکه دنبالش نگردم تا بتونم مثل قبل بهت نزدیک بشم خدایا خیلی وقته که دیگه موقع اذان دلم نمیلرزه راست میگن که خدا در دلهای شکسته هست........
1 مهر 1394

غمگینم

این روزا خیلی غمگینم نمیدونم چرا هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه در اوج شادی هم  یادم میاد که غمی دارم بی پایان حتی حال و هوای خونمون هم ،حال و هوای عاشقانه قبل نیست انگار من و همسرم هم عوض شدیم.خیلی بده که ادم انقدر تودار باشه نتونه حرفش رو راحت بزنه و همش توی خودش بریزه.کاش می تونستم راحت حرف بزنم.کاش کسی بود که راحت باهاش درد ودل میکردم و زار زار گریه میکردم بدون اینکه نگران این باشم که از غصه من غصه دار میشه خدایا مددی.....
28 شهريور 1394